دبستان

فهم ساده

فهم ساده

 

«منوچهر»، «نوذر» را راهنمایی کرد که روز های مهم ایرانیان را گرامی بدارد به «سام» و «زال» و فرزندش اعتماد کند و از آنها برای پیشرفت کارش استفاده کند اما پس از چندی «نوذر» به دنبال زر و مال رفت و فراموش کرد. و مردم بر علیه «نوذر» قیام کردند و «نوذر» از «سام» خواست که به او کمک کند. بزرگان پیش «سام» رفتند و از او خواستند که «نوذر» را نصحیت کند تا یزدان پاک را از یاد نبرد و با مردم به نیکوئی رفتار نمایند و «سام» نیز این کار را کرد اما «نوذر» باز به روش خود ادامه داد، پادشاه توران «پشنگ» از مرگ «منوچهر» و رفتار «نوذر» با مردم با خبر شد و تصمیم گرفت به ایران حمله کند. سرداران خود را به نام های (ارجسب - گرسیوز - بارمان - کلباد - هژبروریسه) که سالار سپاه «پشنگ» بودند به حضور پذیرفت و به آنها گفت باید به ایران حمله کنیم و پسرش «افراسیاب» دلاور را مأمور این کار کرد. پسر دیگر پشنگ به نام «اغریرث» به پدر گفت ایرانیان دلاوران زیاد مانند «سام» و «قارن» و «گرشاسب» دارند و ما توان مقابله با آنها را نداریم. اما «پشنگ» گفت همراه برادرت «افراسیاب» باید به جنگ ایرانیان بروی؛ زمانی که لشکر تورانیان به ایران زمین رسید خبر مرگ «سام» را به «زال» دادند و این خبر باعث خوشحالی تورانیان شد.

بین ایرانیان و تورانیان جنگ در گرفت و «بارمان» تورانی با «قباد» سردار پیر ایرانی جنگ نمود و «قباد» را کشت. این جنگ تا شب طول کشید و شب سپاهیان هر طرف برای استراحت به پایگاه خود رفتند روز دوم ایرانیان به تورانیان حمله کردند و از ایرانیان بسیار کشته و زخمی شدند «نوذر» بسیار افسرده شد و سرداران خود «طوس» و «گستهم» را فرا خواند و با آنان مشورت کرد و نصایح پدرش به یاد آمد.

دو لشکر دو روز استراحت کردند و روز سوم بین دو سپاه جنگ در گرفت و «نوذر» به طرف شیراز، فرار کرد. «افراسیاب» به دنبال «نوذر» رفت و او و سپاهیانش که 1200 نفر بودند را دستگیر و عده زیادی از ایرانیان کشته شدند، لشکر «افراسیاب» از شیراز، به زابلستان حرکت کردند و «زال» لباس رزم پوشید در مقابل لشکر «افراسیاب» ایستاد و عدة زیادی از سرداران ترک را به هلاکت رساندند و لشکر «افراسیاب» بطرف هیرمند پراکنده شدند. وقتی شاه ترکان از این خبر آگهی یافت دستور داد «نوذر» را پیشش ببرند و او با شمشیر سر نوذر را از بدن «نوذر» جدا کرد و بقیه لشکر «نوذر» را به ساری فرستاد تا در آنجا زندانی شوند و زندانبان آنان «اغریرث» بود.

وقتی خبر کشته شدن «نوذر» به «گستهم» و «طوس» رسید، آنان پیش «زال» رفتند و از او چاره جوئی کردند و «زال»، «کشواد» را پیش «اغریرث» فرستاد و «اغریرث» که مرد هوشمندی بود با او قرار گذاشت که او لشکری به طرف ساری بیاورد و «اغریرث» با خانوده خود به آمل رفتند و زندانیان را آزاد کنند و بدین ترتیب زندانیان آزاد شده و پیش «زال» به زابلستان رفتند و «اغریرث» به ری پیش «افراسیاب» آمد و «افراسیاب» از کار برادر بسیار ناراحت شد و «اغریرث» را کشت. وقتی «زال» از این خبر آگاه شد لشکر عظیمی فراهم کرد و از زابل به شیراز و از آنجا به طرف ری حرکت کرد و در جنگ با «افراسیاب» عده زیادی از دو لشکر کشته شدند.

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

footer