وقتی «منوچهر» تاج بر سر نهاد پهلوانان را جمع کرد و به آنها گفت که باید با کمک شما دلاوران جهان را با عدل و داد کنیم در این میان بزرگ پهلوانان، «سام» گفت: تو شاهی و ما بنده ایم و ما همه جنگ ها را برای تو می کنیم و پهلوانان از حضور منوچهر بیرون شدند. «سام نریمان» فرزندی نداشت تا از یکی از همسران او فرزندی بدنیا آمد سفید موی کسی جرآت نداشت به «سام» بگوید که فرزند او سفید موی است و وقتی «سام» شنید دستور داد تا این پیربچه را به کوه ببرند تا سیمرغ او را غذای بچه های خود کند اما سیمرغ وقتی از کوه پایین آمد مهر این بچه به دلش نشست و او را با خود به بالای کوه برد،[و به جای شیر]، او را با خون جانوان سیر کرد، پس از چند سال این بچه بزرگ شد از طرف دیگر سام خواب دید که جوان پیل پیکری فرزند اوست با دیدن این خواب به پای کوه رفت و سیمرغ، را به نزد «سام نریمان» آورد و به «زال» گفت این «سام نریمان» پدر توست.
به «شاه منوچهر» خبر دادند و «منوچهر» به «نوذر پهلوان» گفت: به «سام» و پسرش بگو که نزد من بیایند. وقتی «سام» و «زال» پیش «منوچهر» آمدند «منوچهر» با آنان بسیار مهربانی کرد و پادشاهی سیستان و زابلستان را به «زال» داد و سام گفت وقتی به سیستان رفتی از آنجا با سپاه خود به مازندران برو و با بدخواهان ما جنگ کن «زال» را آموزش دادند و هوشیار به امور کشورداری شد .
پادشاه هند به نام «مهراب» به سیستان و زابلستان باج و ساو می داد ، از اینکه شنید «زال» فرزند «سام» به سیستان آمده با هدایای فراوان به دیدار «زال» آمد و «مهراب» یک دختر زیباروی داشت به نام «رودابه» که «زال» شیفته «رودابه» شده بود و «رودابه» هم عاشق زال شد. «مهراب» پدر «رودابه» که از نوادگان «ضحاک» بود و همسر فهمیده ای به نام «سیندخت» داشت و ایرانیان زیاد از او خوششان نمی آمد و «زال» نامه ای به «سام» فرستاد و شرح عشق خود را بیان کرد و «سام» که شنید او با دختر «مهراب» می خواهد ازدواج کند ناراحت شد. ولی گفت هر چه یزدان پاک می خواهد همان می شود و ستاره شناسان را خواست تا بگویند نتیجه ازدواج این دو نفر چه می شود؟!
ستاره شناسان مژده دادند که از ازدواج این دو نفر فرزندی به دنیا خواهد آمد که دلاور و پیل تن و یزدان پرست خواهد بود و بدی ها را از ایران دور خواهد کرد و «سام» از این پیشگویی بسیار شادمان شد و «منوچهر» را آگاه ساخت و «منوچهر» ، «نوذر» را به مازندران فرستاد تا «سام» را بگوید «شاه منوچهر» می خواهد او را ببیند و «سام» بلافاصله با سپاه خود به نزد «منوچهر» شتافت. و «منوچهر» به او گفت که «مهراب» از نژاد «ضحاک» است و فریدونن با او جنگید و نباید «مهراب» زنده بماند و اگر «زال» با «رودابه» ازدواج کند فرزند آنان به طرف مادر گرایش پیدا می کد و با ایرانیان خواهد جنگید، لذا «سام» را مامور جنگ با «مهراب» کرد. وقتی سام به طرف «کابل» حرکت کرد «زال» پیش پدر رفت و سام از اسبش «سمند» پیاده شد و «زال» پدر را در بغل گرفت و گفت: اگر مرا در آمل بدار بیاویزی بهتر است تا به «مهراب» حمله کنی و صحبت های زیادی با «سام» کرد و او را وادار کرد که به شاه نامه بنویسد و از او بخواهد که به «مهراب» حمله نکند و «سام» نیز از خدمات خود در مازندران و سایر نقاط ایران به شاه نامه نوشت و از او خواست که «زال» را ببخشد و به او اجازه بدهد که با «رودابه» ازدواج کند، زال نامه پدرش را پیش «شاه منوچهر» برد و «منوچهر» از دیدن «زال» بسیار خوشحال شد و از طریق موبدان آزمایش کرد و او در آزمایش ها موفق شد و شاه به او اجازه داد تا با «رودابه» ازدواج کند. «زال» به رف زابلستان رفت و «سام» با دیدن «زال» از «سمند»(اسب سام) پیاده شد و یکدیگر را در آغوش گرفتند . «مهراب» نیز با هدایای فراوان به زابلستان آمد و «رودابه» را به عقد «زال» در آوردند و دو هفته جشن و سرور گرفتند . «سام» به طرف مازندران رفت و «سیندخت» (همسر «مهراب») پیش «رودابه» ماند.پس از 9 ماه «رودابه» ، احساس درد زایمان کرد ولی نمی توانست بچه بدنیا بیاورد و «زال» بسیار ناراحت بود که چه کند تا اینکه یادش آمد از سیمرغ یک پر دارد پر را بر آتش زد و سیمرغ حاضر شد و با او گفت به پزشک بگوید با خنجر پهلوی «رودابه» را بشکافد و بچه را به دنیا بیاورد، اینکار را کردند و بچه سالم به دنیا آمد و با دارویی که سیمرغ گفته بود زخم «رودابه» را بستند و معالجه کردند .
اسم بچه را «رستم» نهادند و این بچه مانند بچه فیلی بود درشت اندام و قوی، 10 زن شیر ده این بچه را شیر می دادند و وقتی از شیر گرفته شد مانند یک مرد غذا می خورد، در هشت سالگی «رستم» آنقدر قوی بود که با مردان قوی کشتی می گرفت و آنها را شکست می داد.
«منوچهر» پس از 120 سال سلطنت از دنیا رفت و «نوذر» را بجای خودش به پادشاهی نشاند.(«نوذر» فرزند دلاور «منوچهر» بود.)