دبستان

فهم ساده

فهم ساده

 

وقتی «اسکندر» بر تخت سلطنت نشست بزرگان ایران را جمع کرد و از آنها خواست در آبادانی کشور کوشا باشند و تا پنج سال از هیچ کشوری باج نخواهند و نامه ای هم به مادر «روشنک»(دختر«دارا») نوشت و و از او خواست که «روشنک» را از اصفهان به شیراز بفرستد و نامه ای هم به «روشنک» نوشت که پدرت تو را به من سپرده است و بیا و سرور تمام زنان من باش. «روشنک» پس از خواندن نامه برای «اسکندر» جوابیه ای نوشت و از او تشکر کرد و گفت فرمان تو فرمان پدرم است و من از اینکه همسر تو شوم افتخار می کنم و «اسکندر» نامه ای به مادرش «ناهید» در عموریه نوشت و از او خواست که به شیراز سپس به اصفهان برود و از «روشنک» خواستگاری کند. مادر شاه با صد شتر هدایا و کنیز به اصفهان رفت و از «روشنک» خواستگاری کرده و او را به شیراز پیش «اسکندر» می آورد و «اسکندر» از دیدن «روشنک» بسیار شاد می شود «روشنک» بسیار زیبا دانا و خوش زبان بود.

شاهی در هند حکومت می کرد به نام «کید» که 10 شب پشت سر هم خواب های عجیبی می بیند و پیش خواب گذار می رود و او می گوید تعبیر خواب تو اینست که «اسکندر» به هند حمله می کند و بهترین کار اینست که تسلیم شوی. «اسکندر» لشکری فراهم کمی کند و می خواست به هند حمله می کند، نامه ای به «کید» می نویسد و از او می خواهد هند زیر فرمان ایران شود و «کید» در جواب می گوید هر چه شاه بخواهد فرمانبردارمو نیز چهار چیز دارم که در دنیا کسی ندارد اگر «اسکندر» فرمان دهم آن چهار چیز را به او می دهم. «اسکندر» فرستاده ای را فرستاد تا ببیند آن چها چیز چیست. وقتی فرستاده پیش «کید» می رود او را عزیز می دارد و م یگوید آن چهار چیز اینست: اول، دختری دارم ماه رو و با فر و دانش . دوم، جامی دارم که در آن میی ریخته می شود و هرچه از آن بنوشند تمام نمی شود. سوم، پزشکی دارم که به رخسار مریض نگاه می کند و دردش را می فهمد و معالجه می کند. چهارم، فیلسوفی دارم که از آئینه خبر می دهد. وقتی این خبر به «اسکندر» رسید شاد شد و گفت: اگر من این چهار چیز را داشته باشم دیگر چیزی نمی خواهم و به سرزمین تو لشکر کشی نمی کنم و «اسکندر» آنها را از «کید» خواست و «کید» برایش فرستاد و «اسکندر» هر کدام را به نوعی آزمایش کرد و پسندید و هدایایی برای «کید» به هندد فرستاد و گفت تا من هستم، تو پادشاه باقی می مانی و گنج هایی را که بدست آورده بود در کوهستان پنهان کرد پس از چندی «اسکندر» نامه ای به «فور» پادشاه قسمتی دیگر از هند می نویسد و از او می خواهد فرمانبردار «اسکندر» شود و اگر نه با سپاه خود به سرزمین «فور» حمله خواهد کرد. «فور» در جواب نامه ای به «اسکندر» نوشت که تا کنون کسی نتوانتسته مرا شکست دهد و تو هم نمی توانی و «اسکندر» به هند لشکر کشید و در جنگی تن به تن بین «فور» و «اسکندر»، «فور» کشته شد و سپاهش مطیع شدند و تمام گنج های «فور» را غارت کرد و سپاهیان خود داد و پس از دو ماه مرد دلیری به نام «سورگ» را از هندیان، به شاهی به جای «فور» نشاند و به طرف پارس آمد پس از چندی به مکه رقت و بیت ا... الحرام را احترام کرد و به حاکم حجاز «نصیر» زر و دینار داد و او را به نکوئی راهنمایی کرد و از آنجا به جده رفت و با کشتی به سوی مصر رفت و شاه مصر از او استقبال کرد و یکسال در مصر بود و زنی بود به نام «قیدافه» که شاه اندلس بود و «اسکندر» به او نامه ای نوشت که باید به «اسکندر» باج بدهی و در جواب نامه ای «قیدافه» به «اسکندر» می گوید تا کنون کسی جرات گرفتن باج از من را نداشته و من هزاران لشکر دارم و به تو باج نخواهم داد. «اسکندر» با مشقات بسیاری لشکرش را به نزدیکی اندلس می برد و خود به عنوان سفیر «اسکندر» با ده مرد دیگر به حضور «قیدافه» می روند که از «اسکندر» به «قیدافه» پیام بدهند، «قیدافه» اسکندر را می شناسد و به او می گوید شما با من به تنهایی بزنیم و «اسکندر» ده مرد همراه را بیرون می فرستد و «قیدافه» به او می گوید من می دانم که تو «اسکندر» هستی ولی ترا نمی کشم و با تو کار دارم و با «اسکندر» صحبت می کند و با او پیان صلح می بندد. «قیدافه» دو پسر داشته به نام های «قیدروش» و «طینوش» و بزرگان اندلس را جمع می کند و به آنها می گوید من با «اسکندر» صلح کردم و سران و بزرگان همه صلح را می پذیرند چون «طینوش» اسکندر را نشناخته بود در حضور مادرش به «اسکندر» بی احترامی می کند. و «قیدافه» او را به آرامش دعوت می کند و پس از آنکه «اسکندر» را به معرفی می کنند، بسیار پشیمان می شود و از «اسکندر» عذر خواهی می کند. «اسکندر» دست «طینوش» را بدست گرفت و گفت من با مادرت پیمان بسته ام و و سر عهد خود هستم.

«اسکندر» لشکرش را از اندلس به سرزمین برهمن می برد، مردم برهمن بسیار فقیر ولی دانشمند بودند. «اسکندر» به «برهمن» می گوید از من چه می خواهید هر چه می خواهی بگو تا به تو بدهم. «برهمن» می گوید: پیری و مرگ را از ما بگیر. «اسکندر» می گوید پیری و مرگ چیزی نیست که بدست من باشد و از آنجا به طرف آفریقا می رود و در تمام شهر های آفریقا گردش می کند و با سپاهیانش چیزهای عجیب می بیند و از آنجا به اروپا می رود و دوباره به طرف ایران برمی گردد و احساس می کند که مرگش نزدیک است. نامه ای به مادرش می نویسد و به او می گوید بعد از من اگر «روشنک» پسری به دنیا آورد او جانشین من است و اگر دختر زائید شوهرش را مثل پسر من بدان و او را به شاهی برگزین و جنازه مرا در تابوت زر گذاشته و از بابل به روم ببر و در آنجا دفن کن و پس از چندی در اثر بیماری درگذشت و او را در تابوت زر گذاشتند و به اسکندریه بردند و در این هنگام همه مردم غمگین و عزادار بودند. و می گفتند اسکندر 36 پادشاه جهان را کشت و آخر خودش نی مرد و در خاک جای گرفت.

پس از اسکندر ایران 200 سال استقلال و یکپارچگی نداشت و هرکسی گوشه ای مملکت را بدست گرفته بود و خود را شاه می خواند. مدتی اشکانیان که از نژاد «قباد» بودند مملکت را بدست گرفتند و مدتی نیز «شاپور» و مدتی «گودرز» اشکانی و پادشاهانی مانند «بیژن» از نژاد کیانی و نیز «نرسی» و «اورمزد» و «آرش» و «اردوان» و «بهرام» اشکانی و نیز «بابک» بر ایران سلطنت می کردند.

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

footer